هیچ وقت فکر نمیکردم یک روز دغدغه هام انقدر دم دستی و سطح پایین باشند...

"فلانی که از من کوچک تره داره ازدواج میکنه...خیلی کوچیکتره...خیلی..."

"این که تا زمانی که یک کار خوب پیدا نکردم مغازه ی جدید پدر رو با یک نفر دیگه که هنوز معلوم نیست کی باشه بچرخونم...من حتی اون پاساژ رو دوست هم ندارم...بعد تمام روزم رو باید اونجا بگذرونم..."

چرا انقدر سقف آرزوهام پایین اومده این روزها؟؟؟واقعا جای تاسف داره...

شنبه ای که قرار بود پر از اتفاق خوب باشه

۱۷تیر ۹۶