بالای کوه ایستادم.دستانم را به دو طرف باز کرده ام.صورتم را به سمت آسمان گرفته ام.نم باران به صورتم میخورد.باد گوشه های شالم را به بازی گرفته است.از اعماق وجودم داد میزنم....داد میزنم...داد میزنم...هیچ نمی گویم...فقط داد...فقط میخواهم خالی شوم....چشمانم را باز میکنم‌...لبخند نمیزنم...فقط نگاه میکنم...از بالا به پایین...از پایین به بالا...دو راهی ای به طعم گسی یک خرمالوست...سرم را پایین می اندازم...دستانم را در جیب می برم و بر میگردم به سمت پایین...به سمت یک روز دیگر...به سمت هر روز و تکرار