بچه های دبیرستان داشتن هماهنگ میکردن بریم بیرون و باورم نمیشه گفتم من نمیام!!منی که همیشه همرنگ جماعت هستم و به هیچ عنوان نمیتونم مقاومت کنم....

با فاطمه که چت میکردم که بگم من نمیام خیلی مقاومت کردم که نگم حالم بده و برای اولین بار موفق شدم...ولی اونم نامردی نکرد و اصلا نپرسید حالمو...

چقدر تموم امشب سعی کردم با بقیه بخندم و خودمو شاد نشون بدم...کلا آدم خودآزاری هستم...با این که میدونستم اوضاع اینجوریه رفتم خونه عزیزجون...

پول لعنتی چه کارا که نمیکنه...لنگ ۲۰ تومن پول مونده باشی...به عالم و ادم رو انداخته باشی...بازم وا مونده باشی...فقط دلم به این خوشه که آقای پدر تحت هر شرایطی به پول نزول اعتقاد نداره...

*عنوان:صائب تبریزی