هر وقت با هم حرف میزدیم نمیتونستم حرفاشو درک کنم و این اواخر بیشتر...ولی انرژی مثبتشو دوست داشتم...خیلی از حرفاش اذیتم میکرد...من آدم واقع نگری هستم ولی اون کلا توی فاز این بود که توی هر چیزی یه نکته ی مثبت پیدا کنه...
این اواخر خیلی پیداش نبود...خیلی...همیشه من بودم که خبر میگرفتم ازش...بازم حرف نمیزد...دوست داشتم ازم بپرسه...حالمو...زندگیمو...ولی هر وقتم که من میپرسیدمش،فقط میگفت عالیم...دوست داشتم ببینمش ولی هر چقدر بهش زنگ میزدم جواب نمیداد...جواب پی ام هام هم فقط یه خوبم عالیم و مرسی که خبر گرفتی بود...
آخر خسته شدم...بهش گفتم من دیگه خسته شدم...شاید اشتباه کردم و گفتم فلان چیز دستمه بیا و بگیر...اونم فقط گفت نمیخوام برا خودت یا بده خیریه...
دوستی ده ساله تموم شد...خودمو سرزنش میکردم ک چرا...باید میذاشتم همه چی همین طور بمونه...باید تحمل میکردم ولی از یه طرفم میگم اشکال نداره...اون درگیری های ذهنی دیگه تموم شد...