زنگ زده میگه نیستی کمرنگی؟

میگم بابا همین دیروز اینجا بودی.همین پریروز خونتون بودم...

میگه پاشو حاضر شو بیا بریم بیرون روز دختره دلمون واشه...

رفتیم سر خیابون دوتا آیس پک خریدیم نشستیم خوردیم.یه پسره هم اومد نشست جلومون هی میگف میخوام ازدواج کنم ولی اخر نفهمیدم با کدوم یکی از دخترای اونجا قصد ازدواج داشت وگرنه خودم بانی خیر میشدم اون وسط...

به یاد دوران کودکی رفتیم پارک بچگی هامون یه ساعت نشستیم به درد دل...چقدر تو این پارکه دنبال هم کردیم...بدترین خاطره هم برمیگرده به اون باری که برقا رفته بود سرسره هارو هم تازه عوض کرده بودن با دوتا زانو رفتم تو سرسره...اخرش مهدی مجبور شد بغلم کنه تا پیش مامانینا...

بعد دو ساعت گله و زاری از زندگی پاشدیم رفتیم دنبال زندگیمون...