پدر من در سالهای دور در خانواده ای پرجمعیت و کمی تا قسمتی مذهبی دیده به جهان گشود..برای اینکه بدونید وقتی از پرجمعیت حرف میزنم از چه حرف میزنم باید بگم که در مراسم عروسی عمه ی بزرگ من،مادربزرگ به عنوان مادرعروس درحالی بالای مجلس نشسته بودند که عموی کوچکترم را باردار بودند...همه ی اینها یک طرف قضیه،آخر هفته های دورهمی های خونه ی عزیز جون طرف دیگر...چون به طرز باورنکردنی ای فرزندان هم خیلی دوست داشته اند که راه پدر را ادامه بدهند..

در حالت عادی دخترعمه سومی،دوتا پسر عمه چهارمی،دخترو پسر عمو دومی و دختر عمو اولی و دختر عمو سومی همیشه خونه ی عزیز هستند...و اینها همگی بچه هایی در رنج سنی ۳تا۷ سال هستند که به هیچ وجه با هم نمیسازند که رفتن به خانه ی عزیز را به فوبیایی تبدیل کرده اند برای ما نوه های بزرگتر...

ادامه دارد...