جدیدا وقتی با خودم فکر میکنم حالم از خودم و نوع تفکرم به هم میخوره...مثلا از وقتی فهمیدم میم قصد طلاق داره هم خوشحالم و هم ناراحت...واین واقعا حال به هم زنه...

خوشحالم که از این بلاتکلیفی راحت میشه و ناراحتم که زندگیش به هم خورده...اما در عین حال بازهم ناراحتم که از این به بعد مجرد خواهد بود و بدون محدودیت میخواد به من حرص بده که من با فلانی دوستم فلانی ازم خواستگاری کردو ...و خوشحالم که حالا یه شکست داده و دیگه نمیتونه خیلی به من فخر بفروشه که طرز زندگی تو غلطه و از این جور حرفا...

از اون جایی که میم نزدیک ترین دوست منه قاعدتا نباید دسته ی دوم حس هارو داشته باشم اما دارم و بابتش احساس حقارت میکنم...