مهر ماه منه...از همون روز اول تا اخرش حالم خوبه...حتی اگه مثه خیلی از وقتا کسایی که دوستشون دارم تولدمو یادشون نباشه...

شروع کردیم برای ارشد بخونیم...اگر چه دوست ندارم تا وقتی نتایج بیاد راجع بهش با کسی صحبت کنم...

رفتن نگار قطعی شده ۱۲ وقت سفارت داره...دلم واسش تنگ میشه...اما خوشحالم که میدونه میخواد چیکار کنه،شاید هم نمیددنه ولی به هر حال این جوری نشون میده...همینش هم خوبه...

دنبال یه کار خوب باید باشم ولی نمیدونم از کجا...به عمو گفتنی که خیلی شیک میپیچونه آدم رو...به آگهی های دیوار و ...هم خیلی نمیشه مطمئن بود...

دیروز رفتیم بام...متفاوت تر از همیشه...

فردا هم به زور نگار و اخرین بیرون رفتنا قراره بریم سینما....هرجوری تلاش کردم بپیچم نشد واقعا...

دیروز دانشگاه هم رفتیم یه سر دنبال مدرک...ورودی ها خیلی خوب بودن...خیلی...کاش برمیگشتم ۴ سال پیش...