دیروز توی خیابون یه آقای مریض افتاده بود دنبالم و چرت و پرت میگفت...منم که ترسو از ترس مثل چی میدوییدم و چند بار هم به مردم خوردم...از استرس دل درد و سر درد شدید گرفتم...همون پریشب بود که میگفتم محرم که میشه آدم احساس امنیت میکنه...نمیذارن یه روزم بگذره...