از مطب دکتر که بیرون امدیم و سوار تاکسی شدیم همان پشت شروع کردیم درگوشی صحبت کردن که آقا با یک تخمدان هم میشود بچه دار شد و نمیفهمید که من میترسم مادر و پدرم دوباره بشکنند...این همه سال نخوردند نخریدند نگشتند و خرج تحصیل و خورد و خوراک من کردند که خوشبختی من را ببینند بعد اگر و فقط اگر توی اتاق عمل رفتم تمام این ۲۳ سال عمرشان رفته...اصلا میترسم بعد من باهم نباشند دیگر...برادراو خواهر کوچک ترم چه؟کی بهشون دیکته میگه؟؟کی؟؟

فقط از غم مادر و پدرم میترسم همین...

خدایا میبینی منو؟؟تازه دوتا خبر خوب بهم دادی...تازه گفتم باهم دوستیم...داشتیم؟؟