بچه که بودم خانه یمان طبقه ی پایین خانه ی عزیزجان بود.با ۷تاعمه و عمو که فقط عمه بزرگه ازدواج کرده بود و هر روز با سه تا بچه ی شان خانه ی عزیز بودند...همیشه دورم شلوغ بود...هیچ وقت کمبودی حس نمیکردم...تنها غمم روزهایی بود که دم غذا خوردن میرفتم بالا و آقا هی اصرار که بیا غذا بخور و من هی میگفتم خانه ی خودمان خوردم و انقدر این اصرار و انکار ادامه پیدا میکرد تا گریه ام دربیاید...روزهای پنج شنبه و جمعه هم بدون استثنا خانه ی مامان جون بودیم...آن موقع ها هیچ کدام از خاله ها هم ازدواج نکرده بودند...خاله زهرا دانشجو بود برایم ساندویچ میاورد و شده بود خاله ی لاکچری مورد علاقه ام...ظهرها حکومت نظامی بود...چون باباجون میخوابد اما بعد از ظهر ها را دوست داشتم...بساط چای و میوه و آهنگ و رقص و غیبت...به خصوص روزهایی که مستاجرهای مامان جون خوب بودند و میامدند بالا...من حتی مریضی مامان را هم یادم نیست...فقط روزهای شاد در ذهنم مانده...گاهی که از حال مامان پیش معصومه مینالم میگویدض۲صضضَص۳ یادت نیست مامانت چه صبر و حوصله ای داشت؟چقدر به ما رسیدگی میکرد؟چه قدر خانه تمیز میکرد؟چقدر دفتر و کتابهای مارا جلد میکرد؟خاله ها حوصله ی شلوغ بازی من را نداشتند بعد زندایی همیشه با من بازی میکرد؟وافعا یادت نیست؟؟

و من واقعا یادم نیست...ذهنم تز اون روزها هیچی رو به خاطر نسپرده...

دیشب به روابط خانوادگی مون که نگاه میکردم هی با خودم میگفتم خوب که چی...پدر مامان و محمدامین و محمدمهدی رو هی سرزنش میکنه...من مامانو و بچه هارو...بچه ها همدیگه رو و حتی گاهی مامان رو و دائم توی خونه دلخوری و بحث و جنگ روانیه...چی شد روزای خوبمون؟؟دلم واسه روزای خوب تنگه...