بعد از بالا و پایین شدن های بسیار مشخص شد یه مشکل مادرزاد داشتم که تا الان که ۲۳ سالمه ازش بی خبر بودم و ممکنه یکی از کلیه هامو از دست بدم...البته این خبر پیش چیزایی که تو این چند وقت از دکترا به عنوان تشخیص اشتباه شنیدم قابل هضم تره...دارم به این فکر میکنم که من قبل از این خیلی شعارطور میگفتم از مرگ نمیترسم ولی الان میبینم که واقعا میترسم...هم از خودم بدون این دنیا و هم از این دنیا بدون خودم...تصور جفتشون فقط واسم حسرت به همراه داره...

امروز جواب عکس از کلیه ام میاد و مشخص میشه که میشه نگهش داشت یا نه...از دیشب صد جور خواب مختلف دیدم.یه بار دیدم اتاق عملم...یه بار مردم...یه بار...

خیلی استرس بد و کشنده ایه...سلامتی واقعا یه نعمت بزرگیه که آدم تا از دستش نده هیچ وقت اونجور که باید قدرش رو نمیدونه...