دوست دارم امروز رو یادم باشه.فاطمه پیام داد که تا نیم ساعت دیگه میتونی بریم بیرون.برف میومد ماشین نبود رفتیم مترو بعد به مقصد کافه ولی نمیدونم چرا از پارک سر در اوردیم.شلوغ بود رفتیم خیابون گردی و اخرم آش..اما هیچ کدوم اینا مهم نیست.مهم این بود که نگران حالم شده بود بعد اون پیامم تو تلگرام.

میگه هنوز نمیدونی چی میخوای که انقدر سردرگمی.هنوز چیزی واست اونقدر مهم نشده مثل طرح واسه من.راستم میگه.قرار شد از فردا برم کتابخونه.سه ماه بیشتر نمونده تا تعیین مسیر واسه ادامه.یا ارشد قبول میشم یا میرم واسه ی کار.ولی باید ترس رو بذارم کنار.یعنی اصلا دلیلی واسه ی ترسیدن نیست.خودمم نمیدونم چرا میترسم از آینده و این ترسم منفعلم کرده.