تهش هیچی نیس!

قدیما هم زندگی همین قدر پوچ و بدون معنی بود؟بیدار شی ناهار بخوری بخوابی بیدار شی شام بخوری و همین...پس چرا اینقدر خوشحال بودیم؟؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Maha

روزنوشتشانزدهم اسفند ۹۶

بعد از مدتها اومدم به اینجا سر بزنم.شروع کردم منظم درس خوندن.البته فقط یک ماه وقت دارم.ولی تلاشم رو براش میکنم.این چند وقت اینقدر وقت توی این شبکه های اجتماعی تلف کردم که اگه روی هم جمع شه یه کار خیلی خیلی بزرگ میتونستم انجام بدم.
فردا میخوام برم موهامو کوتاه کنم.سر دوراهی موندم که چتری بزنم یا نه.دغدغه های این روزام خودمو کشته.
بالاخره بعد از ۴ سال کلاسام تموم شد.حالا باید دنبال یه موسسه ی خوب بگردم واسه ی ترم بعد.فعلا یه ترم به خودم استراحت میدم تا بعد.واسه ی سال بعد هم با عمه برنامه ریختیم بالاخره طلسم رو بشکنیم و بعد n سال گواهی نامه بگیریم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

از امروز دوباره

دوست دارم امروز رو یادم باشه.فاطمه پیام داد که تا نیم ساعت دیگه میتونی بریم بیرون.برف میومد ماشین نبود رفتیم مترو بعد به مقصد کافه ولی نمیدونم چرا از پارک سر در اوردیم.شلوغ بود رفتیم خیابون گردی و اخرم آش..اما هیچ کدوم اینا مهم نیست.مهم این بود که نگران حالم شده بود بعد اون پیامم تو تلگرام.

میگه هنوز نمیدونی چی میخوای که انقدر سردرگمی.هنوز چیزی واست اونقدر مهم نشده مثل طرح واسه من.راستم میگه.قرار شد از فردا برم کتابخونه.سه ماه بیشتر نمونده تا تعیین مسیر واسه ادامه.یا ارشد قبول میشم یا میرم واسه ی کار.ولی باید ترس رو بذارم کنار.یعنی اصلا دلیلی واسه ی ترسیدن نیست.خودمم نمیدونم چرا میترسم از آینده و این ترسم منفعلم کرده.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

بازم نق!

دیگه کم کم حالم داره از اینکه هر دفعه بیام بگم حالم از خودم داره به هم میخوره،به هم میخوره...

آدم جو گیر که میگن منم...بازم ۴تا ویدیوی motivation  دیدم و هی دارم میگم من از زندگی چی میخوام و کجاش وایستادم دقیقا...و الان که حالم بده آقای پدر وقت گیر اورده که از صبح تا شب پای نتی هلال احمر آزمون استخدام داشته و نیرو میگرفته تو نفهمیدی و فقط پی الواتی تو نت میچرخی...این رو درک نمیکنه که من هر جای دولتی دلم نمیخواد برم...برخلاف خودش که فکر میکنه هر شغل دولتی ای برای خانم عالیه و چی بهتر از این دیگه...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

بازم حسودی!

شارژر لپ تاپ کلا تعطیل شده و شارژر گوشی هم کم کم داره به همون بلا دچار میشه.به من چه جای پریزارو بد تعیین میکنن که نشه توی شارژ درست استفاده کرد از وسیله؟

به بی تفاوتی عجیبی دچار شدم.انگار نه انگار فقط سه ماه دیگه مونده به کنکور و من هیچی نخوندم.

دندونم درد میکنه.یکی هم نداریم بدون دغدغه ی پولش ببرتمون دندون پزشکی مثل بعضیا!البته داشتیم هم من بش نمیگفتما.آره!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Maha

وقتی بیکاری فشار میاره

هیچ وقت نشده بود انقدر به صورت مداوم هیچ کاری نکنم...از حجم بیکاری و وقت تلف کردن این چند وقته خودم هم در عجبم...

به طور عجیبی دوست ندارم هیچ کاری بکنم.فقط منو با خودم تنها بذارن و من بخورم و بخوابم و ب...همین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

عنوان نداره خو

بین کتابای پائولو کوئیلو و محمود دولت آبادی من دومی رو انتخاب کردم.جای خالی سلوچ رو از فاطمه امانت گرفتم...
امیدوارم خیلی سنگین نباشه بعد از مدت ها میخوام کتاب بخونم...
دوست دارم تلگرام و اینستامو پاک کنم بعد میگم من که دو روز دیگه دوباره نصب میکنم این خز بازیا چی چیه پس؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

حال دل

بعد از بالا و پایین شدن های بسیار مشخص شد یه مشکل مادرزاد داشتم که تا الان که ۲۳ سالمه ازش بی خبر بودم و ممکنه یکی از کلیه هامو از دست بدم...البته این خبر پیش چیزایی که تو این چند وقت از دکترا به عنوان تشخیص اشتباه شنیدم قابل هضم تره...دارم به این فکر میکنم که من قبل از این خیلی شعارطور میگفتم از مرگ نمیترسم ولی الان میبینم که واقعا میترسم...هم از خودم بدون این دنیا و هم از این دنیا بدون خودم...تصور جفتشون فقط واسم حسرت به همراه داره...

امروز جواب عکس از کلیه ام میاد و مشخص میشه که میشه نگهش داشت یا نه...از دیشب صد جور خواب مختلف دیدم.یه بار دیدم اتاق عملم...یه بار مردم...یه بار...

خیلی استرس بد و کشنده ایه...سلامتی واقعا یه نعمت بزرگیه که آدم تا از دستش نده هیچ وقت اونجور که باید قدرش رو نمیدونه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

پدر،مادر شما متهمید!

دیشب یه دختربچه ی هفت هشت ساله دست باباش رو گرفته بود و هی راجع به زندگی امام ها ازش سوال میپرسید و باباهه هی میگفت من که زندگی همه ی امامارو نمیدونم...آخر سر هم عصبانی جوابشو میداد و بچه هه اصرار میکرد خوب یکیشو که میدونی بگو...

چرا باید اطلاعات یه پدر و مادر انقدر کم باشه که کنجکاوی های ساده ی بچشونو هم نتونن ارضا کنن؟نباید مطالعه داشته باشن واقعا؟؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

بزرگ شدیم یا چی؟؟

صحبت از تصمیم بزرگی بود که یک نفر گرفته بود و طبق معمول همیشه از بیرون داشتیم قضاوت میکردیم که درست بوده یا نه...بحث کشیده شد به زندگی های خودمون...که چقدر جرات داشتیم پای انتخاب هامون بایستیم...یا اصلا خودمون تصمیم گرفتیم یا از ترس سرزنش بعدش سپردیم به بقیه تا به جامون انتخاب کنن و حالا ما فقط بهشون بتوپیم که زندگی من حاصل تصمیم اشتباه شما بوده...
من به شخصه آدم تصمیم بزرگ نیستم...حتی توی تصمیمای کوچیک هم نیاز با تایید خیلی آدم دارم...خیلی اشتباه اینجوری زندگی کردن...خیلی...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha