به یاد بچگی،بادکنک زردِ زرد

به نقطه‌ای رسیدم که می‌خوام  یه حرکتی بزنم ولی  همه‌ش نمی‌شه. نمیدونم فقط واسه منه یا کلا خاصیت این روزاست.

* عنوان غزلی از حافظ

  • Maha

با خودم قرار گداشتم فردا صبح برم پیاده‌روی و از اونجا برای صبحانه بربری داغ و تازه بخرم، اگر تنبلی و هزار بهونه دیگه اجازه بده. 

باز این مسئله که لحن توی تکست مشخص نیست، برای بار صدم سوتفاهم ایجاد کرد و طرف مقابل اونقدر آدم شناخته شده و مهمی نبود که حوصله توضیح دادن داشته باشم‌. از یه طرف عذاب وجدان ناراحت شدنشو دارم از یه طرف می‌گم‌منی که نمی‌تونم مستقیم بگم نه این جوری بهتر هم شد. 

این کاره واسه من از کندن کوه هم سخت‌تره. هر روز می‌گم فردا انجامش می‌دم می‌بینم‌شب شده و حتی شروعش هم نکردم. فردا اگر از آسمون سنگ هم‌بیاد باید اول ز همه اینو تموم کنم.

آقا این گواهی‌نامه چندوقته میاد. یه ماه بیشتر شده منتظرم. نیست که ماشینم جلو در منتظرمه از اون جهت

در راستای این تاریخ به یادماندنی هم که قرار بود با بچه‌های دبیرستان جمع شیم، از کل ۵۰/۶۰نفر ۷/۸نفر اعلام امادگی کرده بودن که دقیقه ۹۰ هی کنسل کردن و آخر هم به بهونه بارون هیچ‌کدوم نرفتن. منم که کلا از اول قصد رفتن نداشتم.

می‌خوام شروع کنم سلف‌استادی زبان بخونم و با توجه به اینکه واسه آزمون خاصی نمیخوام‌بخونم نمی‌دونم چیو و از کجا بخونم.

اگر منبع خوبی واسه یاد گرفتن اکسل پیشرفته هم می‌دونین، معرفی کنین خدا بهتون یک در دنیا ۱۰۰ در اخرت اجر بده.

  • Maha

دیشب با استاد راهنمام تلفنی صحبت کردم و سربسته توضیح دادم که این ماه  مثل آدم های سرگشته و حیرون فقط دور خودم  چرخیدم. پیشنهاد داد به جای فصل دو، فصل 4 روشروع کنم اما امروز باز هم دستم به کار نرفت. از صبح دارم توی نت می‌چرخم. یه دلیلش هم خوابهای پریشونی که دیشب دیدمه. از مدرسه میپریدم وسط یه مجلس سیسمونی برون و از اونجا می‌دیدم عموی جوونم فوت کرده. 

از یه جا که نمی‌دونم کجا تماس گرفتن که بیا واسه مصاحبه، همیشه تو این مواقع بابام می‌گفت نمیخواد بری ولی این بار میگه حالا برو ببین دوست نداشتی میای بیرون.

دارم تلاش می‌کنم هر چند چرت و پرت، فقط بنویسم وذهنم رو خالی کنم. امیدوارم کمکم به روزای اوج خیلی خیلی دور برگردم. 

  • Maha

به دعوت تسنیم عزیز:

انقدر که چراغ خاموش  می‌خونمتون، فکر نمی‌کردم یه روز توی وبلاگستان به چالش دعوت بشم. به هر روی، بهش که فکر کردم دیدم هنوز بعد 2 سال وقت نذاشتم یه  گوشه از خونه رو مال خودم کنم، جوری که بهم آرامش بده. یا بهتر بگم چند وقته که فقط می‌گذرونم و واسه چیزی تلاش نمی‌کنم و هر چه آید خوش آید زندگی می‌گذره. حتی در همین مقیاسای کوچیک که اتاقتو با سلیقه خودت بچینی، لباس به سلیقه خودت بخری و ...

نکته اخلاقی این پست هم برام این بود که بیشتر واسه چیزای باارزش وقت بذارم، قرار نیست همه چی وایسته تا من به شرایط مطلوب برسم و بعد شروع کنم به زندگی.

شخص خاصی رو هم دعوت نمی‌کنم. اگر گذرتون این ور خورد و دوست داشتید، باعث خوشحالیه تو چالش شرکت کنید.

 

  • Maha

دو هفته به معنای واقعی کلمه پنچر بودم. تمام روز و بخش زیادی رو از شب می‌خوابیدم، یه جوری که برای خودم هم سوال شده بود چه جوری می‌تونم. این چند وقت که از محیط دانشگاه دور بودم، دیگه انگار دلیلی برای بیرون رفتن و تو جامعه بودن نداشتم. ارتباطم هم با دوستام خیلی خیلی کم شده. انگار چون دیگه دلیل خارجی برای وقت گذروندن با هم نداریم نباید همو ببینیم و این برای منی که دوستام توی زندگیم نقش پررنگی دارند خیلی ناراحت‌کننده‌ست. دوباره از شدت استرس و اضطرابی که تحمل می‌کنم پوستم ریخته بیرون و هر کسی می‌رسه میگه چرا اینجوری شدی، انگار که خودم نمی‌بینم. هر روز صبح قصد می‌کنم از امروز شروع می‌کنم و کار مفیدی می‌کنم اما چند دقیقه بعد انرژیم ته می‌کشه. توی "نمی‌دونم چه غلطی بکنم" ترین دوره‌ی زندگیم قرار دارم. بدون هیچ راهنما و کمکی 

پ.ن: عنوان نام کتابی از جلال آل احمد با تلخیص

  • Maha

آدم ترسویی هستم. معمولا هر مهارتی رو تا حد آموزش دنبال می‌کنم اما جرات و ریسک اجرا رو ندارم. بنابراین هر موقع هم که نیاز به بیان مهارت‌هام دارم نمی‌تونم با اطمینان 100% اظهار کنم که فلان مهارت رو بلدم. کاش اگر راهکاری در این مورد دارید منو هم درجریان بذارین. 

  • Maha

داشتم فیلم می‌دیدیم و به این نتیجه رسیدم خارجی‌ها خیلی راحت‌تر از ما مدل زندگی‌شونو تغییر می‌دن. شب می‌خوابن و صبح جمع می‌کنن می‌رن یه شهر دیگه، یه کشور دیگه، یه کار دیگه...

از بحث اقتصادی و گذرنامه و ایناش که بگذریم ما چسبیدیم به خانواده. هر کاری بخوای بکنی حتی اگر قرار نباشه سوال کنن و توجیهشون کنی، باید خودتو راضی کنی اگه من نباشم هم می‌تونن فلان کار رو خودشون انجام بدن و قرار نیست زندگیشون فلج شه.

ذهنم خیلی آشفته‌ست این روزا. قصد می‌کنم یه چیز دیگه بنویسم منتها تهش از یه جا دیگه سر در میاره. لپ‌تاپو باز می‌کنم درس بخونم، کار کنم می‌بینم نمی‌تونم تمرکز کنم و می‌رم فیلم می‌بینم. از خودم بدم میاد که دارم بهترین زمان برای جبران عقب‌موندنا رو هدر می‌دم.

تنها حرکت مثبت این چند وقته اینه که بالاخره " کشتن مرغ مقلد" رو دارم می‌خونم.

امروز تولد مامانه. قصد داشتم بالاخره یه سال خوشحالش کنم هم قرنطینه و هم این حال بد مانع شد. 

هی سر عنوان انتخاب کردن به مشکل می‌خورم. جندتا پست با شماره می‌رم جلو باز یادم میره و از اول...

  • Maha

چند ساله‌ام؟ فکر می‌کنم توی 16_ 17 سالگی گیر کردم. روزها جلو می‌ره، معلومه که منتظر من وای‌نمیسته تا به خودم بیام و یه حرکت خفن بزنم. اصلا قرار نیست همه تو زندگیشون یه کار بزرگ بکنن. کاش همین روزای معمولی بی‌اتفاق رو الکی هدر ندم بابت منتظر همه چی اوکی شدن. همه چی قرار نیست عالی بشه تا من به خودم بیام. نه فقط برای من، برای هر کسی روز خوب هست و روز بد، اتفاق خوب هست و اتفاق بد. حالا این دوز ترکیب‌شون تو زندگیا با هم فرق داره. 

اینا رو تو تئوری خیلی وقته می‌دونم اما کی قراره بهشون عمل کنم رو نمی‌دونم. کلا همیشه همین بوده...خوب بیاین از اول همین 4 خط نوشته رو بررسی کنین کلی خطای شناختی از توش درمیاد. از نظر احساسی نیاز دارم با تراپیستم جلسه داشته باشم منتها این کرونا اجازه نمیده. حس می‌کنم اگر قرار باشه چند روز دیگه هم خودم تنها با خودم سر کنم، کار به جاهای باریک می‌کشه. خودم رو گذاشتم جلوم و هی مشکل رفتاری پیدا می‌کنم در خودم. 

اصلا قرار بود واسه یه چالشی یه متنی بنویسم یه سمت دیگه، نمی‌دونم چرا و چه طور این سمتی رفت متنه ولی به هر حال. همین که واسه یه مدت کوتاه هم ذهنت خالی بشه، تو این شرایط اتفاق خوبی محسوب می‌شه

  • Maha

یکی از مهم‌ترین معضلات ما در این قرنطینه تحمل 24 ساعته‌ی برادرهام بوده. دوتا پسر بچه‌ی 10 و 12 ساله درست توی سنی که اوج کنجکاوی، شادی و تلاش برای کشف اطرافشونن و بدتر از همه نه من و نه پدر و مادرم حوصله و توان همراهی و حتی تحمل این حجم از انرژی اونا رو نداریم.

الان هم که دارم این پست رو می‌نویسم ساعت نزدیک به 3 صبحه ولی اون دوتا تازه بعد از یک دعوای مفصل با هم آشتی کردن و دارن تبادل اطلاعات می‌کنن و دارم تلاش می‌کنم بهشون فضا بدم، سعی کنم همراهی‌شون کنم و ازشون نخوام لطفا خفه شن و بخوابن. نمی‌دونم اعصاب من ضعیفه یا این دوتا از حد خودشون گذشتن

  • Maha

امسال اولین بهاریه که بدون پسردایی شروع می‌کنم. هنوز بعد 45 سال زندگی مشترک، تو ذهنم هم پسردایی صداش می‌کنم.

علی، برادر کوچیکترم، بعد سالها قهر و سرسنگینی دعوتم کرده تا چند روزی رو خونه‌اش باشم، درواقع خونه‌ی پدریمون. نمی‌دونم واقعا دلش برام تنگ شده یا دعوتش از سر ترحمه، البته ترجیحم اینه خودم رو به ندونستن بزنم.

باید تنها برم. بهتر از تنها توی خونه موندنه، اونم توی خونه‌ای که هنوز باور نکردم پسردایی در رو باز نمی‌کنه و با دست پر وارد بشه. توی این ۴۵-۵۰ سال، هیچ وقت هیج کاری رو به تنهایی انجام ندادم، حداقل نه به این بزرگی. نمی‌تونم از بچه‌ها بخوام زندگی‌شون رو رها کنن و همراه من باشن. دخترها درگیر زندگی‌ای هستن که ما با اشتباهاتمون واسشون ساختیم و البته تصمیم خودشون برای فرار. محمد، پسرم هم مثل همیشه در حال فاصله گرفتن از ما و خودشه.

باید بلیط بگیرم. شاید از مریم خواستم اینترنتی برام بخره. اما نه، بعدا باید کنایه های همسرش رو تحمل کنه که تمام زحمت‌های مادرت رو ما می‌کشیم. کاش محمد سکوتش رو بشکنه. کاش باهام حرف بزنه.

اصلا شاید نرفتم. آره، حتی اگر برم اونجا و جای خالی مادرم رو ببینم، سرسنگینی همسر و بچه های علی هم از طرف دیگه...نه، نمی‌رم. توی خونه می‌مونم و با یاد پسردایی، با محمد قهر، با چشم و ابرو اومدن‌های دامادهای عزیز سال رو نو می‌کنم.

چی شد که انقدر تنها شدم؟

  • Maha