عنوان نداره خو

بین کتابای پائولو کوئیلو و محمود دولت آبادی من دومی رو انتخاب کردم.جای خالی سلوچ رو از فاطمه امانت گرفتم...
امیدوارم خیلی سنگین نباشه بعد از مدت ها میخوام کتاب بخونم...
دوست دارم تلگرام و اینستامو پاک کنم بعد میگم من که دو روز دیگه دوباره نصب میکنم این خز بازیا چی چیه پس؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

حال دل

بعد از بالا و پایین شدن های بسیار مشخص شد یه مشکل مادرزاد داشتم که تا الان که ۲۳ سالمه ازش بی خبر بودم و ممکنه یکی از کلیه هامو از دست بدم...البته این خبر پیش چیزایی که تو این چند وقت از دکترا به عنوان تشخیص اشتباه شنیدم قابل هضم تره...دارم به این فکر میکنم که من قبل از این خیلی شعارطور میگفتم از مرگ نمیترسم ولی الان میبینم که واقعا میترسم...هم از خودم بدون این دنیا و هم از این دنیا بدون خودم...تصور جفتشون فقط واسم حسرت به همراه داره...

امروز جواب عکس از کلیه ام میاد و مشخص میشه که میشه نگهش داشت یا نه...از دیشب صد جور خواب مختلف دیدم.یه بار دیدم اتاق عملم...یه بار مردم...یه بار...

خیلی استرس بد و کشنده ایه...سلامتی واقعا یه نعمت بزرگیه که آدم تا از دستش نده هیچ وقت اونجور که باید قدرش رو نمیدونه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

دلم تنگ روزای رفتست...

بچه که بودم خانه یمان طبقه ی پایین خانه ی عزیزجان بود.با ۷تاعمه و عمو که فقط عمه بزرگه ازدواج کرده بود و هر روز با سه تا بچه ی شان خانه ی عزیز بودند...همیشه دورم شلوغ بود...هیچ وقت کمبودی حس نمیکردم...تنها غمم روزهایی بود که دم غذا خوردن میرفتم بالا و آقا هی اصرار که بیا غذا بخور و من هی میگفتم خانه ی خودمان خوردم و انقدر این اصرار و انکار ادامه پیدا میکرد تا گریه ام دربیاید...روزهای پنج شنبه و جمعه هم بدون استثنا خانه ی مامان جون بودیم...آن موقع ها هیچ کدام از خاله ها هم ازدواج نکرده بودند...خاله زهرا دانشجو بود برایم ساندویچ میاورد و شده بود خاله ی لاکچری مورد علاقه ام...ظهرها حکومت نظامی بود...چون باباجون میخوابد اما بعد از ظهر ها را دوست داشتم...بساط چای و میوه و آهنگ و رقص و غیبت...به خصوص روزهایی که مستاجرهای مامان جون خوب بودند و میامدند بالا...من حتی مریضی مامان را هم یادم نیست...فقط روزهای شاد در ذهنم مانده...گاهی که از حال مامان پیش معصومه مینالم میگویدض۲صضضَص۳ یادت نیست مامانت چه صبر و حوصله ای داشت؟چقدر به ما رسیدگی میکرد؟چه قدر خانه تمیز میکرد؟چقدر دفتر و کتابهای مارا جلد میکرد؟خاله ها حوصله ی شلوغ بازی من را نداشتند بعد زندایی همیشه با من بازی میکرد؟وافعا یادت نیست؟؟

و من واقعا یادم نیست...ذهنم تز اون روزها هیچی رو به خاطر نسپرده...

دیشب به روابط خانوادگی مون که نگاه میکردم هی با خودم میگفتم خوب که چی...پدر مامان و محمدامین و محمدمهدی رو هی سرزنش میکنه...من مامانو و بچه هارو...بچه ها همدیگه رو و حتی گاهی مامان رو و دائم توی خونه دلخوری و بحث و جنگ روانیه...چی شد روزای خوبمون؟؟دلم واسه روزای خوب تنگه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

دوست واقعی...

دوستات رو زمانی بشناس که کارت بهشون می افته...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

از حال بد به حال ...

ندونی چی درسته چی غلط...همین الان چی کار باید بکنی...گندترین حس ونیاست بلاتکلیفی و معلق بودن...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

قرار بود داستان کوتاه شه...شد دلنوشته

از مطب دکتر که بیرون امدیم و سوار تاکسی شدیم همان پشت شروع کردیم درگوشی صحبت کردن که آقا با یک تخمدان هم میشود بچه دار شد و نمیفهمید که من میترسم مادر و پدرم دوباره بشکنند...این همه سال نخوردند نخریدند نگشتند و خرج تحصیل و خورد و خوراک من کردند که خوشبختی من را ببینند بعد اگر و فقط اگر توی اتاق عمل رفتم تمام این ۲۳ سال عمرشان رفته...اصلا میترسم بعد من باهم نباشند دیگر...برادراو خواهر کوچک ترم چه؟کی بهشون دیکته میگه؟؟کی؟؟

فقط از غم مادر و پدرم میترسم همین...

خدایا میبینی منو؟؟تازه دوتا خبر خوب بهم دادی...تازه گفتم باهم دوستیم...داشتیم؟؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Maha

در نکوهش بیمارستان های دولتی

شب تاسوعا حالم بد شد...دل درد شدید داشتم...بابا رو بیدار کردم و ساعت ۲ صبح رفتیم بیمارستان...از اونجایی که بیمارستان نزدیک خونه یه بیمارستان دولتی توی جنوب شهره و جون آدمای جنوب شهری اصلا مهم نیست کلا یه دکتر عمومی بود و دیگه هیچی...هیچ امکاناتی نبود به خصوص که تعطیلات هم بود و دیگه نباید انتظار هیچی رو میداشتی...دوتا امپول زدم و یه بسته استامینوفن داد و همین...دوباره شب عاشورا حالم به قدری بد بود که با حالت ۹۰درجه راه میرفتم...اینبار رفتیم بیمارستان میلاد...دلشون به حالم سوخت و سریع پیش جراح فرستادنم...بعد کلی بالا و پایین و استرس،اول گفتن کلیه چپ اصلا نداری و ...برو ازمایش و ...دو ساعت منتظر جواب موندیم درحالی که جواب اونده بود و مسول هواسش پرت حرف زدن با همکارهاش بودن...جراح شیفتش عوض شد و خداروشکراین دکتره گف کلیت سرجاشه استرس نداشته باش...
پیش دکتر زنان رفتم برای کیست...حتی به خودش زحمت نداد جواب سونو رو ببینه...فقط میگف در حیطه وظایف من نیست...فک کنم فقطزاییدن تو حیطه ی وظایفش بود...چون سه تا از مریضای قبل من هم هنوز اون وسط مونده بودن و میگفتن دکتره اصلاهیچی بهشون نگفته....
مثلا میلاد بهترین بیمارستان دولتیه...از ساعت ۶تا ۱۲ که اونجا بودیم کلا فقط سر دووندن و اخرش هم هیچی...امروز قراره برم پیش یه متخص...امیدوارم بشه با دارو درمان کنم و نیازی به عمل نداشته باشم..
از اونجایی که مادر سابقهسرطان دارن خیلی استرس دارم...خیلی...فقط توکلم به خداست...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

پدر،مادر شما متهمید!

دیشب یه دختربچه ی هفت هشت ساله دست باباش رو گرفته بود و هی راجع به زندگی امام ها ازش سوال میپرسید و باباهه هی میگفت من که زندگی همه ی امامارو نمیدونم...آخر سر هم عصبانی جوابشو میداد و بچه هه اصرار میکرد خوب یکیشو که میدونی بگو...

چرا باید اطلاعات یه پدر و مادر انقدر کم باشه که کنجکاوی های ساده ی بچشونو هم نتونن ارضا کنن؟نباید مطالعه داشته باشن واقعا؟؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

بی عنوان

دیروز توی خیابون یه آقای مریض افتاده بود دنبالم و چرت و پرت میگفت...منم که ترسو از ترس مثل چی میدوییدم و چند بار هم به مردم خوردم...از استرس دل درد و سر درد شدید گرفتم...همون پریشب بود که میگفتم محرم که میشه آدم احساس امنیت میکنه...نمیذارن یه روزم بگذره...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha

از همه جا و هیچ جا ۳

باورم نمیشه خیلی یلخی رفته بودم ازمون استخدامی داده بودم و حالا که جوابا اومده و قبول شدم دچار استرسم که ایا اصلا این کاری هست که دوستش داشته باشم...آخه متصدی بانک؟؟

البته هنو مصاحبه مونده و خوب معلوم نیس که قبول شم یا نه...و بعدم من تازه شروع کرده بودم خیلی جدی به خوندن برای ارشد و اگه اینجا قبول شم خوب نمیتونم درس بخونم که...

میشه اگه کسی اطلاعی داره منو راهنمایی کنه که با لیسانس مدیریت بازرگانی چه کارهایی میشه انجام داد؟؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Maha