به یاد بچگی،بادکنک زردِ زرد

  • ۰
  • ۰

زنگ زده میگه نیستی کمرنگی؟

میگم بابا همین دیروز اینجا بودی.همین پریروز خونتون بودم...

میگه پاشو حاضر شو بیا بریم بیرون روز دختره دلمون واشه...

رفتیم سر خیابون دوتا آیس پک خریدیم نشستیم خوردیم.یه پسره هم اومد نشست جلومون هی میگف میخوام ازدواج کنم ولی اخر نفهمیدم با کدوم یکی از دخترای اونجا قصد ازدواج داشت وگرنه خودم بانی خیر میشدم اون وسط...

به یاد دوران کودکی رفتیم پارک بچگی هامون یه ساعت نشستیم به درد دل...چقدر تو این پارکه دنبال هم کردیم...بدترین خاطره هم برمیگرده به اون باری که برقا رفته بود سرسره هارو هم تازه عوض کرده بودن با دوتا زانو رفتم تو سرسره...اخرش مهدی مجبور شد بغلم کنه تا پیش مامانینا...

بعد دو ساعت گله و زاری از زندگی پاشدیم رفتیم دنبال زندگیمون...

  • Maha
  • ۰
  • ۰

میم زنگ زده بود در راستای اتفاق صبح...به پدر گفتم گفت اگه اونم چیزی گفت تو راجع به چیز دیگه ای صحبت کن...

فکر نمی کردم بشه ولی شد...نه تنها دیگه راجع به اون قضیه صحبتی نشد بلکه حتی موفق شدیم پشت کسی غیبت نکنیم... 

  • Maha
  • ۰
  • ۰
هر وقت با هم حرف میزدیم نمیتونستم حرفاشو درک کنم و این اواخر بیشتر...ولی انرژی مثبتشو دوست داشتم...خیلی از حرفاش اذیتم میکرد...من آدم واقع نگری هستم ولی اون کلا توی فاز این بود که توی هر چیزی یه نکته ی مثبت پیدا کنه...
این اواخر خیلی پیداش نبود...خیلی...همیشه من بودم که خبر میگرفتم ازش...بازم حرف نمیزد...دوست داشتم ازم بپرسه...حالمو...زندگیمو...ولی هر وقتم که من میپرسیدمش،فقط میگفت عالیم...دوست داشتم ببینمش ولی هر چقدر بهش زنگ میزدم جواب نمیداد...جواب پی ام هام هم فقط یه خوبم عالیم و مرسی که خبر گرفتی بود...
آخر خسته شدم...بهش گفتم من دیگه خسته شدم...شاید اشتباه کردم و گفتم فلان چیز دستمه بیا و بگیر...اونم فقط گفت نمیخوام برا خودت یا بده خیریه...
دوستی ده ساله تموم شد...خودمو سرزنش میکردم ک چرا...باید میذاشتم همه چی همین طور بمونه...باید تحمل میکردم ولی از یه طرفم میگم اشکال نداره...اون درگیری های ذهنی دیگه تموم شد...
  • Maha
  • ۰
  • ۰

متاسفم...

اینکه یه دختر بچه ی ۱۴ ۱۵ ساله رو واسه خاطر اینکه دوست پسر نگیره شوهر میدن،آیا منطقیه؟

الان دوره و زمونه ای نیست که یه آدم بتونه با چند کلاس سواد زندگیشو بچرخونه...فردا به بچه هاشون چی میخوان بگن؟؟چی یاد بدن؟؟

به قول یکی از دوستان این واقعا تجاوز حساب میشه...نمیدونم چرا پدر و مادر این دوستان نمیخوان اینو درک کنن...

  • Maha
  • ۰
  • ۰

بی نام

امروز یه حس خیلی بدی رو تجربه کردم...

نمیدونم چرا هرکاری کردم نمیتونستم از خیابون رد شم...

خیلی حس وحشتناکی بود...خیلی

  • Maha
  • ۰
  • ۰

بازم حسودم!!

همیشه دلم میخواسته سفر کنم...نه به جاهای دورها...نه...همین دور و اطراف حداقل...ولی خانواده ی ما یک خانواده ی مسافرت نرو هستن و با قوانین سخت در رابطه با سفر تنهایی یا با دوستان...خوب من الان دلم گرفته...عکسای دوستان رو میبینم تو اینستا و تلگرام...هی دلم میخواد...قبلا هم که گفتم کلا آدم حسودی هستم..‌
  • Maha
  • ۰
  • ۰

امروز...

امروز مسیر بی آر تی رو بسته بودن یه عده خانم چادری با بچه و ... و یه ۱۰ ۱۵تا هم آقا به همراه یه حاج آقای روحانی راه پیمایی دفاع از حجاب راه انداخته بودن...واقعا دیگه مسخره ست...توی یه مسیر مسخره...۴ تا ادم...توی این گرما...راه پیمایی اخه؟؟کسی که حجاب داشته باشه خواهد داشت چه با این بازی ها چه بدون اونها و البته برعکس

مسیر برگشت از کلاس از یه خیابون پر از پاساژ لباس فروشی میگذرم...عجیب ترین ادمارو هم تو همین خیابون دیدم...خیلی تجربه ی فان و مفرحیه...

  • Maha
  • ۰
  • ۰

بچه های دبیرستان داشتن هماهنگ میکردن بریم بیرون و باورم نمیشه گفتم من نمیام!!منی که همیشه همرنگ جماعت هستم و به هیچ عنوان نمیتونم مقاومت کنم....

با فاطمه که چت میکردم که بگم من نمیام خیلی مقاومت کردم که نگم حالم بده و برای اولین بار موفق شدم...ولی اونم نامردی نکرد و اصلا نپرسید حالمو...

چقدر تموم امشب سعی کردم با بقیه بخندم و خودمو شاد نشون بدم...کلا آدم خودآزاری هستم...با این که میدونستم اوضاع اینجوریه رفتم خونه عزیزجون...

پول لعنتی چه کارا که نمیکنه...لنگ ۲۰ تومن پول مونده باشی...به عالم و ادم رو انداخته باشی...بازم وا مونده باشی...فقط دلم به این خوشه که آقای پدر تحت هر شرایطی به پول نزول اعتقاد نداره...

*عنوان:صائب تبریزی

  • Maha
  • ۰
  • ۰

چرا هر بار سعی میکنم با پدر راجع به دغدغه هام،نگرانی هام و دل مشغولی هام صحبت کنم تهش به جر و بحث میرسه؟؟قبلا اینجوری نبودیم!!!حرف همو دیگه نمی فهمیم...

  • Maha
  • ۰
  • ۰

یادمه یه بنده خدایی رو سر اینکه روزارو گم میکرد و نمیدونست امروز چه روزیه خیلی دست میگرفتم...آره عزیز...

چرا همش فکر میکردم امروز باید چهارشنبه باشه؟؟؟

  • Maha