چند سال پیش کلی آدم داشتم که براشون صحبت کنم...حتی وقتی من دلم نمیخواست باز هم آدمایی بودن که پرس و جو میکردن...از روزم که جور شب شده...از حال دلم....این چند وقت که خونه ام به این نتیجه رسیدم چقدر تنها شدم...نمیدونم من اشتباه رفتم مسیرو یا بقیه...من به درست بودن خودم معتقدم ولی نمیدونم این تنهایی چرا این روزا اینقدر اذیت کننده شده...

دلم واسه باباجون و شوخی هاش و خوراکی های خوش مزه ی مغازش تنگ شده...خدا بیامرزتتون باباجونی

*عنوان:#عماد_خراسانی